خرید بک لینک

مسیحایی و جانبخشی به قدری ناز و شیرینی
دلم بدجور می گیرد زمانی که تو غمگینی

تو دریای خزر هستی شمالینی و بالایی
و من دریای عمّانم که محکومم به پایینی

بیا با خود ببر من را به لنگرگاه آغوشت
که دیگر خسته ام از این تجارتگاه ماشینی

ندارد درد من درمان بجز آغوش طنّازت
همین دیروز گفتندم روانکاوان بالینی

تعجب میکنم وقتی تورا اضداد می بینم
که هم/دردی و درمانی، و هم زخمی و تسکینی

خدارا خوش نمی آید که عاشق را برنجانی
تو پیرو بر کدامین دین... کدامین دین و آیینی؟!

تمام عمر یک شاعر به حسّش بستگی دارد
که می میرم زمانی که... خودت یک روز می بینی

کـاوه احمــدزاده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 18:3 توسط کاوه احمدزاده |

برچسب: نویسنده: پندار اسدیان تاريخ: چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت: 1:52

صفحه بندی